X
تبلیغات
رایتل
سلام. به ئاوێسه‌ر خوش آمدید. لطفاً همه مطالب رو بخونین و نظر یادتون نره. با تشکر

مادرم برایم افسانه می گفت...

پر از شیدایی زمانه؛ لبریز از افسونگری جانانه

و من غافل از گذر عمر؛ در کنار جویبار زمانه؛ تنها سراپا گوش بودم.

روزگار همچنان می نوشت و من شدم افسانه...

من در خیال خود آن رود خروشان بودم و جوانیم سنگهای صیغلی خفته در بستر روزگار.

اما من تنها افسانه ای از آن روزها و رودها بودم...

با خاطراتی خیس که دیگر با چشم جان هم خوانده نمی شدند.

من همان روزها هم افسانه ای کهنه بودم که

بارها و بارها در گذشته های دور نوشته و فراموش شده بودم و

غافل در تکراری جدید؛ از بوی ماندگی آن؛ سرمست می شدم و خیره در چشمان معصوم کودکم برایش افسانه می گفتم:

افسانه ی قدیمی زندگی را...