سلام. به ئاوێسه‌ر خوش آمدید. لطفاً همه مطالب رو بخونین و نظر یادتون نره. با تشکر

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

اگر نمی توانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی،بوته ای در دامنه ای باش،

ولی بهترین بوته‌ای باش که در کناره راه می‌روید.


اگر نمی‌توانی بوته‌ای باشی،علف کوچکی باش

و چشم‌انداز کنار شاه راهی را شادمانه‌تر کن.


اگر نمی‌توانی نهنگ باشی، فقط یک ماهی کوچک باش،

ولی بازیگوش‌ترین ماهی دریاچه!


اگرنمی‌توانی شاه راه باشی،کوره راه باش،


اگر نمی‌توانی خورشید باشی، ستاره باش،


با بردن و باختن اندازه ات نمی گیرند.


همه ما را که ناخدا نمی‌کنند، ملوان هم می‌توان بود.


در این دنیا برای همه ما کاری هست کارهای بزرگ،

کارهای کمی کوچکتر و آنچه که وظیفه ماست، چندان دور از دسترس نیست.


هر آنچه که هستی، بهترینش باش..........

مادرم برایم افسانه می گفت...

پر از شیدایی زمانه؛ لبریز از افسونگری جانانه

و من غافل از گذر عمر؛ در کنار جویبار زمانه؛ تنها سراپا گوش بودم.

روزگار همچنان می نوشت و من شدم افسانه...

من در خیال خود آن رود خروشان بودم و جوانیم سنگهای صیغلی خفته در بستر روزگار.

اما من تنها افسانه ای از آن روزها و رودها بودم...

با خاطراتی خیس که دیگر با چشم جان هم خوانده نمی شدند.

من همان روزها هم افسانه ای کهنه بودم که

بارها و بارها در گذشته های دور نوشته و فراموش شده بودم و

غافل در تکراری جدید؛ از بوی ماندگی آن؛ سرمست می شدم و خیره در چشمان معصوم کودکم برایش افسانه می گفتم:

افسانه ی قدیمی زندگی را...

ای معلم!

مرا از تعلیم خود به جاودانگی می رسانی

جاودانه باش



تقدیم به پدرم. بهترین معلم زندگیم

به‌یانیه‌و‌ جه‌مێو جه‌ قه‌ڵه‌م به‌ده‌سا و لاینگیراو هۆرامانی جه‌باره‌و رێکوزیاو پارێزه‌راو زوانی هۆرامی


هۆرده‌ستا، ڕۆشنویرا، ئینسانه‌ فه‌رهه‌نگ دۆسه‌کا                                 

مه‌ردموو مه‌حالوو هۆرامانی                                                      


  به‌ سه‌ربه‌رزی و شادیه‌وه‌ هاگادارێ بیه‌یمێوه‌ که‌ بڕێو جه‌ هامویره‌کاما په‌ی ئاودارای ڕێخه‌کاو زوانی هۆرامی و لابه‌رده‌ی وه‌رپه‌نگه‌کا، ئه‌نه‌وه‌‌ئارده‌ی هازه‌و نویسه‌ی و پارێزنای ئه‌ده‌بوو هۆرامانی قۆڵێشا هۆرده‌ینێوه‌ و ((رێکوزیاو پارێزه‌راو زوانی هۆرامی))شا نیانه‌ره‌. دیارا ئینه‌ هه‌نگامێوه‌ به‌رزه‌ و شکۆداره‌نه‌‌ په‌ی ئه‌وه‌ژیوای و ئه‌وه‌ته‌نای فه‌رهه‌نگ و ئه‌ده‌بوو هۆرامانی؛ به‌ تایبه‌ت جه‌ دنیا په‌ڕ تاف و شه‌پۆله‌که‌و ئارۆیه‌نه‌ که‌ به‌ هۆڕوموو تێکنۆلۆژی و یاردی سیاسه‌تی، زوان و فه‌رهه‌نگه‌ که‌مینه‌کا که‌وتێنێنه‌ گێجاوه‌و ئه‌وه‌تاویای. گرد ئه‌ندیشه‌ و زوانێوی به‌شه‌ری مشیوم پارێزیۆ. ئێمه‌ به‌ پاو زانست و مێعیار یا پیمانێ زوانشناسیێ، به‌یاننامه‌کاو حقۆقوو به‌شه‌ری و بنه‌ماکاو دیمۆکراسی، باوه‌ڕما هه‌ن که‌: هۆرامی زوانیوی وێپا و سه‌ربه‌وێن و پیسه‌و هه‌ر زوانێوی ئیژاو هۆرگێرته‌ی، ئه‌وه‌ته‌نای و گه‌شه‌دایا. ئی زوانه‌ نه ‌ته‌نیا جه‌ ئێران و کوردستانه‌نه‌ به‌ڵکوو لاو سازمانوو عێلمی- فه‌رهه‌نگی مێلله‌ته‌ یۆوه‌بیه‌کاوه‌ (یۆنسکۆ) به‌ عێنوانوو زوانێوی زیننه‌ و به‌شێو جه‌ میراسوو مه‌عنه‌وی به‌شه‌ری ئه‌ژناسیان. پی بۆنه‌وه‌ ئێمه‌یچ پێسه‌و جه‌مێو جه‌ قه‌ڵه‌م به‌ده‌سا و لاینگیراو فه‌رهه‌نگ و ئه‌ده‌بوو مه‌حاڵوو هۆرامانی ئه‌وپه‌ڕوو سپاس و ده‌س وه‌شیما هه‌ن په‌ی ده‌سته‌و پارێزه‌راو زوانی هۆرامی و وێما به‌ به‌شدار و پاڵپشتوو ئی هه‌رمانێ مزانمێ.

       

بورهان ئه‌خته‌ر (بورهان هۆرامی). مه‌ریوان      

سوبحان ئه‌مینی. مه‌ریوان         

کوورش ئه‌مینی نۆتشه‌. مه‌ریوان       

ئۆمید حه‌بیبی. نۆتشه‌         

هه‌ڵاڵه‌ حه‌لیمی. مه‌ریوان       

داریۆش ره‌حمانی. مه‌ریوان      

فاتێح ره‌حیمی. مه‌ریوان       

کامیل سه‌فه‌ریان. مه‌ریوان       

سه‌رکه‌وت عه‌زیزی (نه‌به‌ز). مه‌ریوان        

محه‌مه‌د مسته‌فازاده‌. مه‌ریوان   

24/12/1389 ڕۆجیاری

 6/03/2011 میلادی

شنه‌فتم دوور با له‌یل زۆکــــامشه‌ن

دۆشـــوار باڵای نه‌ونه‌مــــــــامشه‌ن

گیانم بۆ فێــــداش ئینه‌ن عــه‌لاجش

چوونکه‌ به‌ هوونم ته‌ژنه‌ن مـه‌زاجش

هه‌ناره‌کی دڵ په‌ڕ جــه‌ دانه‌ی ئێش

پیشیای کووره‌ی نار عـــه‌شق وێش

به‌ مه‌ودای مۆژگان سووراخش که‌رۆ

وه‌ گه‌رمی نیشان ده‌مــــاخش ده‌رۆ

***

مه‌وله‌وی

ناگهان در میان دشتی، باران گرفت. مردم به دنبال سرپناه می‌دویدند، به جز مردی که همان طور آرام به راه‌خود ادامه می‌داد.

کسی پرسید:
چرا نمی‌دوی؟

مرد پاسخ داد:
چون جلوی من هم باران می‌بارد!

دانه کوچک بود و کسی او را نمی‌دید. سال‌های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود.

دانه دلش می‌خواست به چشم بیاید، اما نمی‌دانست چگونه. گاهی سوار باد می‌شد و از جلوی چشمها می‌گذشت. گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها می‌انداخت و گاهی فریاد می‌زد و می‌گفت: "من هستم، من اینجا هستم، تماشایم کنید".

اما هیچکس جز پرنده‌ها‌یی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره‌هایی که به چشم آذوقه زمستان به او نگاه می‌کردند، به او توجهی نمی‌کرد.

دانه خسته بود از این زندگی؛ از این‌ همه گم‌ بودن و کوچکی خسته بود. یک روز رو به خدا کرد و گفت:

"نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچ‌کس نمی‌آیم. کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا می‌آفریدی".

خدا گفت:

"اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آنچه فکر می‌کنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ‌شدن ندادی. رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده‌ای. راستی یادت باشد تا وقتی که می‌خواهی به چشم بیایی، دیده نمی‌شوی. خودت را از چشم‌ها پنهان کن تا دیده شوی".

دانه کوچک معنی حرف‌های خدا را خوب نفهمید، اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد.

سال‌ها بعد دانه کوچک، سپیداری بلند و با شکوه بود که هیچکس نمی‌توانست ندیده‌اش بگیرد. سپیداری که به چشم همه می‌آمد.

نابینا به ماه گفت: دوستت دارم.

ماه گفت: چطوری؟ تو که نمی بینی.

نابینا گفت: چون نمی بینمت دوستت دارم.

ماه گفت: چرا؟

نابینا گفت: اگر می دیدمت عاشق زیباییت می شدم ولی حالا که نمی بینمت، عاشق خودت هستم.

سال نو می شود و زمین نفسی دوباره می کشد


برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند


و پرنده های خسته بر می گردند و در این رویش سبز دوباره … من … تو … ما …


کجا ایستاده اییم؟ سهم ما چیست؟ نقش ما چیست؟ پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟


زمین سلامت می کنیم و ابرها درودتان باد و چون همیشه امیدوار و


سال نو مبارک



هه‌ڵه‌بجه‌
شیعرێکی نوێ بوو

هیچ کات به‌ند نه‌کرا

له‌ سنووری قاڵبێکی شه‌ڕدا...

هه‌ر له‌ ڕازی گه‌روودا سووتا و

بوو به‌ شاکارێک،

له‌ ئازاری میلله‌تێکی ته‌نیا...

سامان شێخ ئیسماعیلی

اگر از طبیعت زیبا، خانه پلکانی و آب و هوای مطبوع روستای ماسوله در استان گیلان بگذریم این تبلیغات است که نام این روستا را سر زبان‌ها انداخته است به طوری که سالانه گردشگران بسیاری از اقصی‌نقاط کشور از ماسوله دیدن می‌کنند اما در غربی‌ترین منطقه کشور یعنی اورامانات کردستان روستایی است که طبیعت و موقعیتی به مانند ماسوله دارد و اگر بگوییم زیباتر سخن به گزاف نگفته‌ایم و گردشگرانی که از این روستا باقدمت هزاران ساله دیدن کرده‌اند این گفته را تأیید می‌کنند.
کردستان متأسفانه با وجود طبیعت زیبا و آثار بدیع باستانی و منابع طبیعی دلپذیر و چشم‌اندازهای زیبا هنوز برای ایرانیان ناشناخته مانده است.

روستای اورامان

ادامه مطلب ...

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با ریش های بلند جلوی در دید.

به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم»

آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»

زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته»

آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم»

عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.

شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل»

ادامه مطلب ...

یک بازرگان موفق و ثروتمند از یک ماهیگیر شاد که در روستایی در مکزیک زندگی می کرد و هرروز تعداد کمی ماهی صید می کرد و می فروخت پرسید: چقدر طول می کشد تا چند تا ماهی بگیری؟

ماهیگیر پاسخ داد: مدت خیلی کمی.

بازرگان گفت: چرا وقت بیشتری نمی گذاری تا تعداد بیشتری ماهی صید کنی؟

پاسخ شنید: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.

ادامه مطلب ...


به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.

ادامه مطلب ...